منافع ملي
جلات خان زاهد فیاض
تحولات در يكي دو قرن اخير و ظهور طيف هاي متعدد قدرت درجهان، با دست آورد هاي زيادي همراه بوده و زندگي بشر را صبغهي ديگري بخشيده است. كثرت گرايي كه يكي از نمادهاي برازندهي امروزين جهان ما به حساب مي آيد، اين تنوع نه تنها در عرصهي هاي فرهنگي، سياسي، اقصادي و تكنالوژيك قابل رؤيت است، بلكه در حوزهي فكري و علمي نيز ملموس است كه مثال عمدهي آنرا ميتوان، عدم توافق نظر روي ارائهي تعريف فراگير و پسنديده از منافع ملي ياد كرد. اگر چه بحث منافع ملي در دنياي امروز به نظر بنده مبحث نهايت پيچيده است؛ زيرا از يكطرف جهاني شدن و بحث شكست مرزها علم مي شود و در جانبي هم توتاليتاريسم بيداد مي كند و سياست ساحهي نفوذ عملاً مورد تعقيب است. گذشته از آن، دهها مورد تفاوت ها در سياست اعلامي و اعمالي كشورهاي دنيا موجود است كه همچون مانع بزرگي در برابر ارائه تعريف درست و بلامنازع از واژهي منافع ملي، واقع شده و وحدت فكري درين خصوص را درهالهي از ابهام قرار داده است.
توسعهي تفكر رئاليزم درقرن 21، به نظر بنده به رغم آنكه فضاي تنفس پرنسيپ هاي آرمان گرايانه و مورد توافق همگاني را تنگ تر كرده است، بلكه جهان امروز را درسطوح مختلفي سياسي، فرهنگي وخصوصاً اقتصادي به قطب هاي جداگانه تقسيم كرده كه از يك طرف اين قطب ها را در مقابل هم قرار داده و هريكي درپي حذف ديگر خويش، بي وقفه در تلاش اند و از طرفي ديگر، بالاثر همين رقابت هاي نا متوازن قدرت هاي اقتصادي، منافع كشورهاي جهان سوم تحت شعاع قرار گرفته است.
مانع ديگري بر سر راه نيل به هدف مطلوب، تفاوت گستردهي بين كشورهاي توسعه يافته، روبه توسعه و توسعه نيافته و يا هم كشورهاي خورد و بزرگ درسطح جهان است. به عنوان مثال؛ اگر منافع امريكا را سطح جهان با منافع واتيكان، ليختن اشتاين ويا كشوري درجنوب شرق آسيا، افريقا وامريكاي لاتين مقايسه كنيم، نتيجه از قبل مشخص است كه اين نوع مقايسه ها ويا قايل شدن تشابهات بين منافع همچون كشورها اساساً منطق ندارد. زيرا محدودهی اطلاق منافع دولتها به تبع برخورداری آنها از قدرت و عناصر تشكیل دهندهی آن، تعیین میشود. دولتهای كوچك و متوسط، حوزه منافع ملی خود را بر اساس مرزبندیهای جغرافیایی متعارف و در چارچوب حفظ تمامیت ارضی، و بالعكس؛ دولتهای بزرگ در راستای افزایش قدرت به مرزهای ملی بسنده نكرده و منافع ملی خود را در ورای مرزها خود جستجو میكنند.
با در نظرداشت ملاحظات فوق، باید گفت که مفاهيم علمي تحت تأثير پيشرفت ها وانكشافات قرن ها ي اخير بويژه قرن 20، همانطوري كه اشاره شد، دستخوش تحولات و دگرگوني هاي مفهومي گرديد. بدون شك طي اين قرن ها ما شاهد تغييرات درعرصه هاي علمي وفلسفي مي باشيم. ازينكه مبحث اصلي منافع ملي است. بايد گفت كه در مفهوم كلاسيك، مقولهی منافع ملي اصلاً به مفهوم امروزين آن مطرح نبود، بلكه اين اصطلاح با گذشت زمان در مسير تاريخ با تحولات مفهومي زيادي همراه بوده است. گذشته از بررسي مفهوم تاريخي اين مقوله در قرون گذشته، تا قرن بيستم اگر ادعا شود كه به مفهوم واقعي كلمه، اصلا چنين مفهومي وجود نداشت، بي جهت نيست؛ زيرا تا آن زمان شاهان وامپراطوران كه تصميم گيرندگان اصلي صحنه بودند، منافع خود را درمحدودهي جغرافيايي تحت تسلط خود جستجو مي كردند و براي كسب منافع بيشتر لازم بود تا ساحهي نفوذ تحت سيطرهي خود را گسترش مي دادند. دستيابي به چنين هدفي به جز صرف منابع و قرباني هاي مالي و جاني ميسر نبود. در حالي كه به مفهوم کنونی، منافع ملي بر خلاف مفهوم كلاسيك در مرز هاي ملي يا قلمرو تحت حاكميت كشورها نمي گنجد بلكه مرزها را شكافته و حتی نمي توان حد و مرز دايمي به آن قايل شد. تنها چيزي را كه مي توان آنرا ملاك براي تعريف و تعيين كنندهی حدود و ثغور منافع ملي قرار دارد، عبارت از پوتانسيل و قدرت ملي است. پس وسعت منافع ملي هر كشور بستگي دارد به امكانات و توانمندي مادي و معنوي آن كشور درسطح جهان. براين اساس منافع ملي يكي از مباحث حقوق و روابط بين الملل است كه در مناسبات بين كشورها برسميت شناخته شده وجز عنصر اصلي روابط بين الملل نيز محسوب مي شود. از اين رو، هر كشور در روابط خود با ديگر كشورها، آنرا به دقت مد نظر قرار داده و از آن حراست و پاسداري مي نمايد.
منافع ملي در حقيقت يك چتر هويتي است كه هر ملت نسبت به آن بايد حس التزام كند و به آن احترام بگذارد. و تحت پوشش آن همه افراد تشكيل دهندهي يك ملت، بايد خود را يك ملت واحد و يكپارچه احساس كنند. تا وقتي كه هر فرد تشکیل دهندهی يك ملت، منافع ملي خويش را منحيث منافع شخصي خود محترم نشمارد، درحقيقت منافع ملي مفهومي ندارد. چون منافع ملي يعني حاصل جمع منافع فرد فرد يك ملت است كه در يك جغرافياي معين سياسي تحت نام كشور زندگي مي كنند.
وقتي روي منافع ملي صحبت مي كنيم، لازم است تا تعريفي از ملت داشته باشيم. " ملت به مجموعهي از افرادی گفته میشود كه دارای فرهنگ و سوابق تاریخی مشترك باشند". آن چه كه اين مجموعه افراد را با خاستگاههای قومی و نژادی مختلف، زبان های گوناگون، مذاهب و نظام های اعتقادی متفاوت و علایق و سلایق سیاسی جداگانه باهم پيوند مي دهد، عبارت از منافع ملی است. بناءً تا زمانی که فرد فرد اقوامي تشکیل دهندهي یک ملت متقاعد نشوند که دارای سرنوشت و مصالح مشترک هستند، هیچ موقع نفع همگانی و مشترک همدیگر را تعقیب و احترام كرده نمي توانند. بی توجهی و عدم پایبندی به مصالح ملی و مشترک باعث می شود که منافع ملی یک کشور، همیشه به نفع خواست های جناحی و مصالح قومی، طوری مورد معامله و بهره برداری قرار گیرد که حقوق و منافع بقیهی اقوام و جناح های هم سرنوشت را قربانی کنند.
به عنوان مثال؛ اگرفاجعهی یوگوسلاوی سابق را مطالعه کنیم؛ مي بينيم، اصرار بر اصالت های خونی، موجب شد تا در ده سالی اخیر قرن02 آرامش تمام اقوام این کشور متحد سابق را در چندین محدودهی جغرافیایی مستقل به هم بزند و بسي منابع، اعم از مادي و انساني همه اقوام را ظرف چند روز خاکستر سازد. در مجموع، تاریخ شهادت می دهد که جنگ های ناشی از جنون های نژاد پرستی در هر مقطعي، کوتاه ترین جنگ ها ولی خونین ترین و مخرب ترین جنگ ها بوده است.
ولی بالعكس سویس را كه يك جامعهی كثيرالمله است، ملاحظه كنيم. مي بينيم، كه درین کشور به خاطر وضعیت فرهنگی مترقی و روشن آن، اقوام سمبول های قابل احترام قومی خود را تا هنوز همچون سمبول های قومی اقوام هم وطن خود محترم می شمارند و سیاهی چهرهی یک هم وطن سیاه پوست خود را هیچ گاه به خاطر سفیدی پوست خود سند تحریم او از حق انسانی اش تلقی نمی کند (1).
پس دراين صورت لازم است تا افراد، اقوام، جناح ها و غيره، همه در راستاي منافع ملي شان بانديشند وعمل كنند و دست يابي به خواست هاي جناحي، قومي و گروهي شان را طور همآهنگ با منافع ملي شان مطرح نمايند نه برضد آن.
اگر ساختار جمعيتي كشورها را ملاحظه كنيم، مي بينيم كه هيچ ملتی از یک قوم واحد تشکیل نیافته است. بلكه اقوام هستند كه در كنار هم قرن ها زيسته ویک ملت را تشکیل داده است و به ارزش هاي قومي و سنتی همديگر احترام می گذارند. و اين حقيقت را هم بايد پذيرفت كه اقوام طی قرن ها همزیستی با هم، هم خون و خویشاوند و یا لااقل هم فرهنگ می شوند و در نتیجه منافع خود را همواره در قالب و در راستای منافع ملی خود تعریف و جستجو می نمایند.
پرسش اساسي اين است كه منافع ملی يعني چه؟
به صورت غیر مستقیم و ضمنی از زمان های قدیم تا کنون فلاسفه ومتفکران پیرامون منافع ملی نظراتی داده اند. اما تحت این عنوان، که فعلا خود یک مقولهی سیاسی دارای کاربرد همه روزه است تعریفی ارائه نشده است. متفكرين ودانش پژوهان پيوسته كوشيده اند تا هر پديده را درقالب يك كليِّت تعريف كنند. چه اين تعاريف صد درصد در برگيرندهي تمام جوانب پديدهي مورد نظر باشد و يا هم مقرون به واقعيت. به طور مثال: " افلاطون منافع ملی را در جامعه ی آرمانی خود از طریق نخبگان قابل تعریف و تشخیص می داند. ولی ارسطو به اندیشهی اصالت فرد نزدیک می شود وآن را از طریق مشورت جامع تر قابل تشخیص و تعیین می داند که نتیجهی آن به اطلاع عموم نیز رسانیده شود. در مجموع آنچه را طرفداران قرار داد اجتماعی ومکتب اصالت فرد تعریف می نمایند جامع تر است که آن را خیر عموم می دانند"(2).
طوريكه در بخش نخست گفته شد، منافع ملی پیوند دهندهی افکار و مساعی تمام اقوام ساکن در یک کشور است و اقوام و گروه های انسانی برای این که به عنوان یک ملت تعریف شوند باید چیزی را به عنوان خیر و مصالح خود و منافع مشترک بین هم قبول و احترام کنند. این منفعت مشترک سرچشمهی تمام اعتبار و اقتدار یک ملت است و اکثر عکس العمل های شدید تا سرحد جنگ و دشمنی از طرف یک كشور نسبت به کشور دیگر، زمانی نشان داده می شود که منافع ملی آن كشور مورد تهديد قرار گيرد. یا به عبارت دیگر باید گفت که اقدام علیه منافع ملی یک کشور، اقدام علیه هستی و اقتدار و موجودیت آن کشور است. با این برداشت از منافع ملی، این است که اقوام ساکن در یک کشور ممکن است از جهت مشخصه های ایتنيکی، فرهنگی و غیره اشتراک و شباهتی با هم نداشته باشند. اما هویت و شخصیت ملی واحد احساس می کنند و زیر بیرق ملی مشترکی که نشان ملی مشترک دارد احساس هم خونی وبرادری می کنند وعندالزوم زیرهمین بیرق همگی متحدانه از هيچ نوع فداكاري و شهكاري ملی دريغ نمی ورزند .
بیرق ملي به شمول رنگ و ترکیب آن، سرود ملی، نشان ملی از محورهای مهم ارزشی و نقطهي تمرکز حب و ایمان و احساس یک ملت است. ازینرو، در تمامی این شعارها و نام و نشان و ترکیب رنگ، ملت باید خود را حس کنند و آن را از خود بدانند؛ زيرا فداکاری وعلاقه مندی به ساختن و حراست از وطن بستگی تامی به این انگیزه و احساس دارد.
سير تحول تاريخي مفهوم منافع:
منافع ملي از دو واژه منافع (Interest) و ملی (National) تشكیل شده است كه هر كدام از آنها به نوبهي خود از گستردگی معنایی زیاد برخوردار است. اگرچه واژهي منافع ملی و توجه به آن در عصر كنونی جزو الفبای سیاست خارجی و نظام دیپلماسی كشورها محسوب می شود. اما سابقه كاربرد این مفهوم به عنوان اصول راهنمایی روابط دیپلماتیك كشورها به مراحل اولیهی تحول دولت مدرن در قرون شانزدهم و هفدهم میلادی بازمی گردد.
تاریخ اولین كاربرد منافع ملی را تحت عنوان منفعت عمومی، میتوان در میان اندیشمندان یونانی، مانند دیوتوس و توسیدید سراغ گرفت. اما این مفهوم در قرن هجدهم بروز بیشتری یافت و در قرن نوزدهم تحت تاثیر جنگ های ناپلئونی عینیت بیشتری را شاهد بود. در دهه های اولیهي قرن بیستم نیز با گسترش ادبیات مرتبط با این امر، تلاش زیادی برای تمایز بین منافع عمومی كه به سیاست های داخلی دولتها اشاره دارد با منافع ملی كه راهنمای آنها در روابط خارجی شان است صورت گرفت.
مفهوم منافع ملی در سیاست خارجی كشورها در دوران پس از جنگ جهانی دوم و تحت تاثیر آموزه های مكتب واقعگرایی مورد توجه شدید واقع شد. در این دوران هانس جی مورگانتا یكی از بزرگترین نظریه پردازان روابط بین الملل، نظریه واقعگرایی سیاست های بین المللی را بر مبنای مفهوم منافع ملی بنا نهاد. مورگانتا منافع ملی را آن دسته از منافعی تلقی می كند كه دولتها در یك برههي زمانی خاص و در پرتو شرایط سیاسی و فرهنگی و اقتصادی سیاست خارجی خود را بر مبنای آن تنظیم می كنند و در روابط خود با سایر كشورها در پی تحقق آن هستند.
در نظام بین الملل كشورها با نظام های سیاسی مختلف اهداف متفاوتی دارند كه تحقق این اهداف نیز نیازمند شیوه های مختلف سیاست خارجی می باشد. البته بسیاری از جمله مورگانتا و طرفداران مكتب واقعگرایی در سیاست بین الملل معتقدند كه مفهوم منافع ملی از عینیت برخوردار است و برای تمامی كشورها صرف نظر از ارزشهای مطلوب آنها یكسان می باشد. در این دیدگاه مفهوم منافع بر پایه مفهوم قدرت تعریف می شود كه بر مبنای آن اهداف سیاست خارجی هر كشور نباید فراتر از قدرت آن كشور تعریف شود؛ چرا كه منابع تحقق خواسته های ملی برای كشورها در نظام بین الملل به شدت محدود است.
با این وجود، جیمز روزنا یكی از بزرگترین نظریه پردازان اخیر روابط بین الملل از این نگرش انتقاد می كند و تاكید دارد كه منافع ملی كشورها ریشه در ارزشها دارند و در محاسبهی قدرت آنها، ارزشهای مطلوب آنها نیز دخیل هستند و در نتیجه كشورهای مختلف اهداف متفاوتی را دنبال می كنند (3).
پس از خلال مباحث فوق استنباط مي شود كه منافع ملی به آن دسته از منافعی اطلاق میشود كه دولت ها به عنوان یك مجموعه و به نمایندگی از ملت شان، در روابط خود با سایر كشورها در پی تحقق و حفظ آن می باشند. اندیشمندان روابط بین الملل، منافع ملی از لحاظ درجه و اهمیت به سه دسته تقسیم می نمایند :
" 1- منافع حیاتی : منافعی که با موجودیت یک دولت در ارتباط است و قابل مذاکره و معامله نیستند.
2- منافع مهم : منافعی که دولت ها برای حفظ آن ها در مذاکرات تلاش میکنند.
3- منافع حاشیهای : منافعی که تنها برای بالا بردن قدرت چانه زنی یک دولت در مذاکرات ایجاد شده و قابل چشم پوشی اند"(4).
با توجه به دسته بندی بالا، درمجموع باید گفت که منافع ملی ماهیتاً بدوبخش ثابت وغیرثابت تقسیم می شوند. منافع ثابت همانا دربرگیرندهی منافع حیاتی است ومنافع غیرثابت یا غیر دایم، بستگی به شرایط سیاسی و اقتصادی و اقتضای سطح توانایی یک کشور در زمان ومکان مختلف دارد.
در خصوص منافع ملي در روابط بين الملل دو نظریه عمده وجود دارد: واقع گرایان و ذهنی گرایان.
از دید واقع گرایان؛ منافع ملی واقعیتی عینی است كه بر حسب قدرت تعریف میشود و اصول اخلاقی حاكم بر رفتار كشورها، تابعی از وضعیت مكانی و زمانی آن كشور است كه ضرورتاً با اصول اخلاقی حاكم بر جهان یكی نیست، همچنین اقدام دولتمردان به مقتضای منافع ملی است كه به بهبود وضعیت قدرت كشور یاری میرساند؛ نهایتاً هم اینكه تعارض منافع لزوماً به معنای جنگ دائمی نیست.
ولي از دید ذهني گرايان؛ منافع ملی همان چیزی است كه ملت در خصوص آن تصميم گيري كند. طرفداران اين طرز ديد، برخلاف واقع گرایان، ماهیت منافع ملی را واقعیتی ذهنی و بخش پذیر قلمداد می كنند كه به مقتضای شرایط و اعتقادات اعضای یك جامعه تغییر مییابند.
منافع ملی و جهانی شدن:
با اینکه ما در عصر جهانی شدن و گسترش ارتباطات و پیوستگی واحدهای سیاسی قرارداریم. باید گفت که یکی از مؤلفه های عمدهی این طرز فکرعبارت از فروپاشی مرزهای جغرافیایی کشورهاست. البته این بدان معنی نیست که گویا دردنیای امروز اصلاً مرزی وجود ندارد. بلکه بالعکس، مرزها به جای خود باقیست ولی مفهموم آن عوض شده است. دیگر مرز آن دیوارمستحکم وبازدارندهی نیست که یک دولت وملت را ازهر نوع تعامل سازنده با دیگران مانع شود. حال آنکه، مرز نوع تعامل با پدیده جهانی شدن به منظور تأمین منافع ملی از سوی كشورها منجر به شكل گیری سه گونه استراتژی وسیع شده است كه هریکی از آنها، خود دارای اصول وپیش فرض های ویژهی است:
1- استراتژی اتصال گزینی: درین نوع استراتژی:
· نوع نگرش به تحولات جهانی خوش بینانه است؛
· جهانی شدن فرایندی است كه در آن فرصتها بر تهدیدها چیرگی دارند؛
· كسب منافع ملی جز از طریق پیوستگی به روند جهانی شدن تامین نمیشود.
2- استراتژی انفصال گزینی: اصول این استراتژی عبارتند از:
· تحلیل این گروه با رویكردی بدبینانه به تحولات میباشد؛
· تهدیدات بر فرصتها در فرایند جهانی شدن میچربد؛
· حفظ مالكیت و منافع ملی در گرو پیوستن به این روند است.
3- استراتژی تركیبی: اصول این استراتژی عبارتند از:
· تهدیدها و فرصتها در بطن جهانی شدن قرار دارند و به كیفیت بازیگری دولتها بستگی دارد؛
· ضمن تهدید مبنی بر استیلای فرهنگی، در صورت اتخاذ استراتژی صحیح، ره آوردهای خوب اقتصادی بدنبال خواهد داشت(5).
درین صورت، استراتژی هرکشور براساس منافع ملی آن کشور تدوین می گردد و منافع ملی كشورها بسته به اهداف ملی آنست. این مربوط منوط به راهبرد عملی هرکشور است که به چه شیوهی وارد عرصهی تعامل با دیگران می شود؟ آیا هم جهت منافع دیگران حرکت می کند ویا در مقابل آن؟ این ها پرسش های اند که به نحوهی گزینش اهداف هرکشور مربوط است. اهداف ملی از حیث شکل به سه قسم تقسیم میشود:
1. همگون: زمانی است كه تحصیل آن موجب نقض منافع دیگران نشود. بازیگران مختلف هر كدام به اندازه تلاش خود بهره میبرند.
2. متعارض: لازمه تحصیل منافع بازیگر، خسارت آوردن به منافع دیگران و بیتوجهی به خواستههای آنها میباشد. برد یك بازیگر به باخت دیگری پیوند خورده است.
3. مختلط: میزانی از اشتراك و تعارض منافع ملی آمیخته شده است. در هر مبادله میزانی از برد با میزانی از هزینه و باخت عجین شده است.
منابع ومأخذ:
(1)http://www. zendagi. com/new_page_212. htm
(2)http://www. zendagi. com/new_page_212. htm
http://www. aftab. ir/articles/politics/political_science/c1c1193067080_national_interest_p1. php(3)
http://fa. wikipedia. org/wiki/%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%B9_%D9%85%D9%84%DB%8C(4)
http://www. pajoohe. com/fa/index. php?Page=definition&UID=27338(5)